تبليغاتX
خبر و نظر - ادامۀ مقـــــدمۀ قـــــانون سمـــــاء
وبلاگ خبری - نظری - تحلیلی در راستای آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی


 ادامۀ
مقـــــدمۀ قـــــانون سمـــــاء

از طــــــــرف .......................... سازمان موحدين آزاديخواه ايران

تـاریخ تـدوین ......................... ۵ تــــــيـــــــر مــــــــــــــاه ١٣٧٩

بازنگـری اول ......................... ۵ تــــــيـــــــر مــــــــــــــاه ۱۳۸۴

بازنگری دوم .......................... ۵ تـــــيــــــر مــــــــــــاه ١٣٨٧

 

مصادر اجتهاد، اهداف اجتهاد، و وظيفهٴ مُوَحِّد آزاديخواه ..............................

اقـوام و جوامع ايران و قوانينى که بايد داشته باشند .................................

مــاهيــت ســـيــاســت و حــکـــومــت در ايـــران ..................................

رشــــــــــــــــــد طبيعى و رشـــــــــــــــــــد مُختل ..................................

نـظــــام عُـــرفى و حـــکومــت مـــردم ســــالاری ..................................

ريشه هاى عرف گرايى و مـردم سـالارى در اروپا ..................................

 

مصادر اجتهاد، اهداف اجتهاد، و وظيفهٴ موحد آزاديخواه

مصـادر اجتهــادات سـازمان مُوَحِّدين آزاديخواه ايران (سمـاء)، قـرآن مُنزَل، قانونهاى علمى، سُنت مُسَلّم نبـوی، و عقل بشـرى  هستند، و سمـاء با تکيه بر اين چهار مصدر، قوانين خود را تدوين و اهداف توحيدى و آزاديخواهانه را ترسيم می نمايد. قوانين و اجتهــادات سماء، که بر مبناى مصادر چهارگانهٴ فوق الذکر تهيه و تدوين می شوند، قبل از هر چيز بايد دو اصل قرآنى «تبيين نظــرى» و «تطبيق تــدريجى» را مد نظر قرار دهند و در راستاى «تفهيم» و «تحقق» انديشه هاى توحيدى اسلام به وظايف خود عمل نمايند. لازمهٴ حرکت رشد يابندهٴ سماء، تربيت اعضاى موحد و آزاديخواه، جهت تبيينات فکرى و سياسى و حضور در ميدانهاى نظرى و عملى و زندگى اجتماعى است، و «موحد آزاديخواه» موظف است که مفسر نظــرى وعملى اهــداف ومقاصد توحیدی و آزادیخواهانۀ سماء باشد و اين وظايف را در زمان و مکــان متحقق سازد. پس قوانين و اجتهادات سمــاء و عملکرد بيان کنندگان آن بايد در جهت رسيدن به آزادى، تــوحيد، و فداکارى باشد، و لازمهٴ رسيدن به اين اهداف، مبارزهٴ همه جانبه با «فقرعام» و موجدان اساسى آن يعنى استبداد و شرک و ماديت است (١٢). و خلاصۀ «مصادر چهارگانۀ سماء» از این قرار است:

(١)  وحى تشريعى (ما اَنــزَل الله)، مجموعه اى از علم و قوانين و اوامر الله است، که توسط انسانهاى صادق و صالح و برگزيده (پيامبران) اخذ و دریافت گرديده و به بشريت اعـلام و ابلاغ شده است و پايهٴ جهان بينى و انسان بينى و تکاليف مؤمنان به نبوت توحيدى قرار می گيرد و به زندگى فردى و اجتماعى آنها شکل و جهت ميدهد و با تکيه بر «اصل اجتهـاد در زمان و مکان» به اجراء در مى آيد. اما بايد دانست که «وحى تشريعى نهايى و محفوظ» منحصر به قرآن منزل است، و دراين رابطه تنها بايد بر قرآن و آیات آن تکيه کرد و وحى تشريعى را تنها از آن اخذ و دریافت نمود، چرا که شرایع قبلی، هـم تحریف شده اند و هـم با توجه به محلی بودن و قومی بودنشان، مانند دین یهود، یا به دلیل یک بعدی و عـدم جامعیت آنها، مثل دین مسیح، و نیز بخاطر مرحله ای بودشان، منســوخ و به تــاریخ بشری سپرده شده اند، و در حقیقت ادیان و شرایع قبل از رسالت توحیدی و جامع و نهایی محمد مصطفی، مقدماتی بوده اند، و در آن ایام و مراحل زمینۀ رسالتی به عمق و وسعت و شمولیت اسلام قرآن وجود نداشته است، اما با رسالت محمد مصطفی و نزول قرآن حکیم، کار نبوت و رسالت کامل و نهایی گردید و ازاین جهت نبوت توحیدی و رسالت رسولان نیز به پایان میرسد. إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ (سورۀ اِسراء - آيۀ ۹):  «به تاکيد این قرآن، بشريت را به خط و راهى هدايت و رهبرى ميکند که استوارترين و مطمئن ترين راه و روش است».

(٢)  وحى تکوينى (قانونهای علمی)، علم و قوانين و اوامر الله در جهان خلقت است و کل ابعاد هستى و خلقت را در بر مي گيرد، و شامل قوانين حـاکم بر جمـادات، نباتات، حيوانات، نسل انسان، و همچنين دربرگيرندهٴ قوهٴ درک وشناخت انسان است، و به عبارت قرآن، وحى تکوينى در کل آفاق و انفس (جاندار و بى جان) سارى و جارى است و داراى ويژگي هاى ذيل مي باشد: اولا موضوع علم و قوانين وحى تکوينى در رابطه با خلق و ايجاد و چگونگى قوام و دوام جهان هستى و نحوهٴ تغيير و تحولات آنست، و کشف اين علوم و قوانين، مايهٴ علم و معرفت و موضع متناسب بشرى در برابر اجزاى نظام خلقت و قوانين حاکم بر آن و بکارگيرى و راهنما قرار دادن آنهاست. ثانيا وحى تکوينى، بصورت مجموعه اى و جامع کشف نمى شود و در طى زمان و در ميدان رشد و تکامل فکرى و علمى و توسط دانشمندان متعدد، کشف و ثبت مي گردد. اما در همان حال، کشف هر قانونى به مثابهٴ ظهور يک معرفت تازه و مايهٴ گشوده شدن راه جديدى براى بشريت است. ثالثا بايد توجه داشت که کاشفـان وحى تکوينى برگزيده نيستند، و در نتيجه ميتوانند صادق و صالح باشند و امکان دارد نباشند. بنابراين، در اين رابطه بايد بيدار وآگاه و دقيق بود و از تجربيات گذشته درس آموخت. رابعا وحى تکوينى در پیوند با وحى تشريعى و موازين عقل بشرى بعمل در مي آيد و اجتهاد در زمان و مکان بر«اخذ و اجراى آن» حاکميت دارد، چرا که ازاين علوم نيز مثل ساير امور میتوان هم بجا و هم بيجا استفاده نمود. سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى، الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى، وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى (سورۀ أعلى - آيات ١ و ٢ و ٣): «منزه و پاک گردان نام خالق برترين خود را ، خالقى که خلقت را خلق کرد و آن را نظم و نظام و تعادل بخشيد، و خالقى که قوانين خلقت را معين کرد و آن را در مسير مشخصى قرار داد».

)  سُنت مُسَلّم نبوی (بیان و عمل نبوی)، عبارتست از سنت دینی و اثبات شدهٴ محمد رسول الله (ص): الف- سنت: سنت عبارتست از گفتارها و عملکردها و تاييدات و انتقادات نبى اکرم و روش حرکت ايشان در دورۀ نبوت توحیدی، که همهٴ اينها بر اساس قرآن مبين، واقعيات پيش رو، عقل و مشورت، و در زمان و مکان مناسب صورت گرفته اند. ب- مُسَلم: مسلم يعنى اثبات شده بوسيلهٴ اسناد معتبر (قرآن مبين، کتب حديث، کتب تاريخ، کتيبه ها ، کشفيات، و غيره) و تاييد شدن محتواى اين اسنــاد به وسيلهٴ قرآن منزل، قانونهاى علمى، و عقل بشرى. لازم به ذکر است که رسول اسلام دارای دو وظیفۀ اساسی بوده است: یکی ابلاغ مبین و امینانه، و دیگری اِعمال و اجرای وحی منزل و الگو شدن برای مسلمین، و به تبعیت از این دو اصل قرآنی، که رسول اسلام آنها را به عمل در آورده است، هر مسلمانی نیز مــوظف به عملی ســاختن این دو اصــل اســاسی است. لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُــولِ اللَّهِ أُسْــوَةٌ حَسَنَةٌ (سورۀ احزاب - آيۀ ٢١):  «به درستى در روش و عملکرد رسول الله اُسوه و نمونهٴ عالى براى روش و عملکرد شما نهفته است».

(۴) عقل بشرى (شاخِص و مُشَخِص)، اين بزرگترين هديهٴ الله به بشريت، وسيلهٴ شناخت بشر و عامل برگزيده شدن بشر و دليل مخاطب بودن اوست، و با سلب عقل از انسان و يا ناديده گرفتن آن و يا سرکوب آن، انسانيت انسان زير سؤال مى رود. عقل بشرى، راهنماى زندگى بشرى است، و انسان بوسيلهٴ همين عقل، وحى تشریعی و تکـوینی را فهـم و دريافت نموده و تفهيم و ابلاغ می کند، و آن را در زمـان و مکـان، اِعمـال و اجـراء می نمايد. و همین است که وحی تشریعی الله فقط برای بنی آدم آمده است، چرا که انسان ها بوسیلۀ عقلی که الله به آنها بخشیده میتوانند وحی را فهم و دریافت کنند و آن را با توجه به عقل و تشخیص خود در زندگی و حیات زمینی بکار بندند. و عقل بشرى، شامل عقل تاريخى و عقل کنونى و آينده نگرى اوست وهمهٴ افکار ونظريات وتصورات انسانها را در بر میگيرد. كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (سورۀ روم - آيۀ ٢٨)، وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ (سورۀ يونس - آيۀ ١۰۰):  «اينچنين آيات و قوانين خود را براى اهل عقل و خرد تشريح میکنيم، و الله براى کساني که اهل عقل و خرد نیستند رجس و پليدى قرار داده است».

 

(١٢)  استبداد و شرک و ماديت، بطور کلى دو قسمت است: قسمت اول، استبداد و شرک و ماديتِ «داخلى» است، و موارد مشخص آن، حکومتهاى استبدادى سرکوبگر، مذاهب و مسالک ارتجاعى و خرافه پرست، و ماده گرايى افسار گسيخته و انحصار طلب می باشد. قسمت دوم، استبداد و شرک و ماديتِ «خارجى» است، و نمونهٴ بارز آن در عصر حاضر در استعمار غربى متجلی شده است، و دارای دو وجه قدیم و جدید یا مستقیم و غیر مستقیم است:

الف- استعمار قـدیم: عبارتست از سلطهٴ جهانى نظام استبداد و شرک و ماديت، در ابعـاد مختلف ارضى، عسکرى، سياسى، و اقتصادى، که به «شيوهٴ گستاخانه» و با ادعای آبادسازى و انسان دوستى مسيحايى، به اشغال ممالک و کشتار جوامع انسانى و غارت بشريت مى پردازد.

ب- استعمار جدید: عبارتست از سلطهٴ جهانى نظام استبداد و شرک و ماديت، در ابعاد مختلف سياسى، عسکری، اقتصادى، فرهنگى، و خبرى، که به «شيوهٴ مکارانه» و با شعار دمکراسى و دفاع از حقوق بشر به اختلال جوامع، جنگ افروزى، جنگهاى داخلى، ايجاد نظامها و حکومات دست نشانده، غارت ممالک جهان، و استثمار جوامع بشری مبادرت مى ورزد.

 

اقوام و جوامع ايران و قوانينى که بايد داشته باشند

در رابطه با قوانينى که براى اقوام و جوامع ايران و مملکت ايران وضع و تدوين می شوند، بايد واقعيات زير مورد توجه قرار گيرند: اقوام و جوامع ايران بدون استثناء مسلمان و مذهبى هستند، و مذاهب اسلامى، فرهنگ و عرف مردم ايران شده و در ضمير و وجدان توده هاى ايران ريشه ها دوانده اند. استقرار مذاهب اسلامى در ايران و تبديل آنها به فرهنگ اجتماعى و عرف و توده اى، در طى «قرون متمادى» صورت گرفته است، و اين امر موجب شده که ماهيت و روح ايرانى، علیرغم تلاشهای ضد اسلامی صفوی و غربی، رنگ اسلامى بخود بگيرد و فرهنگ اسلامى هويت و عرف جوامع و اقوام ايرانى گردد. با توجه به اين «ريشه ها و بنيادهاست» که: تاريخ ايرانيان، افکار و عقايد ايرانيان، عرف و عادات ايرانيان، آداب و رسوم ايرانيان، ارزشها و اخلاق ايرانيان، روابط اجتماعى و بین اقوامی ايرانيان، اقتصاد ايرانيان، هنر ايرانيان، ادبيات ايرانيان، ازدواج و مسائل زناشويى ايرانيان، مراسم شادى و عزادارى ايرانيان، نگرش انسانی ایرانیان، و بطور کلى «بينش و اخلاق و زندگى» ايرانيان، متأثر از اسلام و مذاهب اسلامى باشد. و آنچه حقیقتا «مشاکل اساسی» ایران و اقوام و جوامع ایران محسوب میشود، یکی فرقه گری صفوی است، که مبنی بر لعنت و انکار دیگران بوده و دارای ماهیتی خرافی - استبدادی است، و دیگری دخالت استعمارگران و تحمیل نظامهای استبدادی دست نشانده بر ایران و اقوام و جوامع آن از طرف آنهاست. بنابراين، قوانينى که براى اقوام و جوامع ايران و مملکت ايران تهيه و تدوين میشوند، اولا بايد مأخوذ از اسلام و نشأت گرفته از افکار و ارزشهاى اسلامى باشند، تا اينکه قانونها مردمى شوند و زمينهٴ اجراى آنها ميسر گردد، و بدین طریق ایرانیان که در سايهٴ قوانين «خودى» احساس عزت و اطمينان ميکنند، در راستاى حرکت بسوی آزادى و استقلال، رشد و سازندگى، عدالت و توازن، و رفاه اجتماعى قرار گیرند. ثانیا قوانینی که برای ایران و اقوام و جوامع آن تدوین و عرضه می شوند، باید مُبراء و بدور از رنگ فرقه ای و تبعیضات قومی و ایجاد فاصله بین مردمان ایران باشند. در غیر این صورت، ایران و اقوام و جوامع ایران ره بجایی نخواهند برد و در وضع پر تبعیض و فرقه ای و استبدادی خواهند سوخت، وضعی که حتی مملکت ایران را بسوی سرنوشتی مجهول سوق می دهد و جنگ و تجزیه میتواند جزو عواقب ناخواستۀ آن باشد. و از همین روست که سماء نظام «جمهوری متحدۀ مردمی» را برای ایران پسند کرده، و سرنوشت درخشان ایران و اقوام و جوامع آن را به اسلام اجتهادی و غیر فرقه ای و اسلام توحیدی و آزادیخواهانه و استقلال طلبانه گره زده است.

ماهيت سيــاست و حکـــومت در ايران

در مورد سياست و حکومت در ايران بايد گفت: سياست و حکومت در ايران، خصوصا در قرون معاصر، مثل ساير ممالک استبداد زده و استعمار زده و يا ساختهٴ استعمار و زير سلطهٴ استبداد دست نشانده، کمتر وجههٴ دينى و مردمى داشته و اکثرا استبدادى و خارجى بوده است، به عبارت ديگر «استبداد و استعمار» اساس ماهيت و هويت «سياست و حکومت» در ايران را تشکيل مى داده است. به همین جهت معناى سياست و کار سياسى نيز بيشتر به معنا و مفهوم استعمارى رواج يافته و مردم آن را بعنوان دروغ و دروغ پردازى و کاری حیله گرانه اخذ نموده است. و با توسعه و استمرار سلطهٴ استعمارى و استبداد دست نشانده، سياست و حکومت در ايران، بيشتر يک پديدهٴ خارجى محسوب شده و جامعهٴ ايران نسبت به سياست و حکومت بى اعتماد شده است. البته بعد از قیام مردمی سال ۵٧ و اِسقاط نظام استبدادی – استعماری پهلوی، انتظار می رفت که اوضاع کلا تغییر کند، اما با رسیدن آخوندهای ولایت فقیهی به ریاست و حکومت و تحمیل نظام استبدادی ولایت مطلقه بر اقوام و جوامع ایران، بار دیگر امیدهای مردم به یأس تبدیل گردید و بر ویرانه های نظام استبدادی – استعماری پهلوی، یک نظام استبدادی– فرقه ای از نوع صفوی بنام «نظام ولایت مطلقه» مستقر گردید، و بدینصورت وضع سیاست وحکومت در ایران پیچیده تر و مُبهم تر گردید. اما مفهوم تاريخى و اسلامى سياست عبارتست از «اصلاح و ادارهٴ امور و تربيت و سرپرستى مردم»، همچنانکه میتوان سياست را به معناى اِهتمام به امور عامه و احساس مسئوليت در برابر «ملک و ملت» تلقى نمود. و انسان سياسى نيز کسى است که خارج از امور شخصى خود احساس مسئوليت ميکند و براى «وضع و سرنوشت» ملک و ملت ارزش و اهتمام قائل است. اينست ماهيت سياست و انسان سياسى در فرهنگ و ادبیات اسلامی، و حدیث مشهــور رسول الله که می فرماید: کُلّکُم راع و کُلّکُم مَسئول عَن رَعِیّتِهِ: «همۀ شما محافظ و نگهبان و همۀ شما در برابر افراد تحت امر خویش مسئول است»، بیانگر همین معنا و مفهوم توحیدی و اسلامی است.

بنابراین  آیا مسلمین میتوانند «غیر سیاسی» باشند؟! جواب بدین سؤال کاملا منتفی است و بدین معنا مسلمین ابدا نمیتوانند غیر سیاسی باشند؛ زیرا «اصـول اسـلامیت» هنگامی معنا و واقعیت پیدا می کنند که مسلمین در سیاست و ادارۀ اجتماع و بنای فرهنگ و برنامه های اقتصادی و.... دخالت و شرکت نمایند و سرنوشت سیاست و اقتصاد و اجتماع وفرهنگ را بدست گیرند. و این اصول اسلامیت از این قرار هستند: ایمان اسلامی، عمل اسلامی، منهج اسلامی، جامعۀ اسلامی، اقتصاد اسلامی، فرهنگ اسلامی، هنر اسلامی، ورزش اسلامی، علوم اسلامی، مملکت اسلامی، خانوادۀ اسلامی، ازدواج اسلامی، حلال و حرام اسلامی، روابط اسلامی، شغل و کار اسلامی، لباس و پوشش اسلامی، عدالت اسلامی، و خلاصه آیات قرآن و سنت و رسول الله تنها در سایۀ سیاست و حکومت و رهبری اسلامی و تحت سرپرستی حاکمان مسلمـان و منتخب متحقق و زمینۀ اجراء و عمل پیدا میکنند و به واقعیت مبدل می شوند و راهگشا و حلال مشکلات می گردند. بنابر اين، با توجه به اینکه «تمام ارکان حيات و زندگی یک انسان مسلمان» اعم از عرف و فرهنگ اش، رسوم و عادات اش، کسابت و اقتصاد اش، نحوۀ تشکيل خانواده اش، تربيت فرزندانش، تعليم و تحصيلاتش، قضاوت و حل اختلافاتش، اعياد و تفريحاتش، ماهيت خوراک و پوشاک اش، و خلاصه تمام زندگی اش، متاٴثر از دين اسلام و ديانت اسلامى است، ادعاى اينکه مسلمین بايد غیر سیاسی باشند و از شـرکت در سياست مملکت داری و سياست اجتماعى و سياست اقتصادى وسياست فرهنگى وسياست تعلیمی وسياست تربيتى وسياست قضايى وسياست بهداشتى و بطور کلی سیاست داخلی و خارجی باید پرهیز نمایند، امری بسیار خنده آور است، و جز «بـازی» با عقول جوامع غفلت زده و «تمسخر» ارادۀ ملل زیرسلطه و استبداد زده و رقاصی برای خشنودى دُوَل استعماری و نظامهای استبدادى چيز ديگرى بحساب نمی آيد. اما چونکه از اين مفاهيم در ميدان عمل «سوء استفاده شده» و به دست استعمار و استبداد پرورده شده است، و مردم نیز با تـوجه به عملکرد ماکیاولی و تبليغات استعماری و استبدادی، آنها را اخذ نموده است، نه به معناى خودشان، در نتيجه «معناى آنها» مثل بسيارى از اصطلاحات و مسائل ديگر، بکلى وارونه شده است.  

پس  نظر و نگرش بدبینانه به سياست وکار سیاسی وحکومتداری و تلقی آن بعنوان امری ناسالم و مکارانه، بيشتر ناشى از اين واقعيت است که کار سیاسی و حکومتداری هميشه استبدادى - استعمارى بوده است، و معناى واقعى مفاهيم سیاست و کار سیاسی و مسئلۀ توجه به امر حکومتداری چندان برای مردم «مفهوم و آشنا» نبوده است. اما عواقب خطرناک تلقى و تفهيم استبدادى - استعمارى اينست که از طرفى، مردم از دخالت و مشارکت در سياست و کار سياسى و امر حکومت خودارى ميکنند، و از طرف ديگر از سياست و حکومت، بجاى خدمت و تربيت و سرپرستى، بيشتر دروغ و ظلم و حيله گرى را انتظار دارند، و البته هدف استعمار و استبداد و مُروجين سياست و حکومت بمعناى «دروغ پردازى و سلطه گرى» نيز ايجاد و تثبيت همين فهم و موضع بوده است. اينست که سياست و حکومت در ايران که اکثرا متکى به استبــداد و بيگانه پرستى و خيانت کارى بوده است ، نبايد به حساب مردمى گذاشت که کمتر اهل آن بوده و کمتر در آن شرکت داشته و کمتر بدان پرداخته است.

رشــــــــــد طبيعى و رشــــــــــد مُختَل

نعمت بزرگى که تا حد زیادی نصيب جوامع رشد يافته و در حال رشد  گردیده، و همين نعمت، عامل اساسى در پيشرفت و ترقى اين جوامع بوده «رشــد طبيعـى» آنهاست. در مقابل،  مصيبت بزرگى که وسیعا جوامع عقب افتاده و در حال تخريب بدان گرفتار شده، و همين مصيبت، عامل اساسى در عقب ماندگى و جنگ زدگى و تخريب شدگى آنهاست «رشــد مختل» اين جوامع است. بر اين اساس ما میتوانيم جوامع کنونى را به «دو نوع» تقسيم نماییم :

الف-  نوع اول، جوامعى هستند که داراى رشد طبيعى مى باشند، و منظور از رشد طبيعى در اين جوامع، حرکت تدريجى و تاريخى و رو به رشد اين جوامع است، که در طى چند قرن به نتيجه رسيده است، حرکتى که از پست ترين مراحل شـــروع شده و به دستاوردها و نظام هايى که اکنون در ممالک صنعتى و نيمه صنعتى غــرب مشاهده می کنيم دست يافته است. و به جرئت میتوان گفت که «تمدن ها و دستاوردهای بزرگ بشرى» محصول حـرکت تدريجى و متناسب با طبيعت و ظروف بشرى و اجتماعى در دورهٴ خود میباشند. تمدن عظيم اسلامى نيز همینطور بوده و در همچون فضايى رشد و توسعه و استقرار پيدا نمود. و اين مسئله ناشى از اين واقعيت است که: تا «اساسى» نباشد «بنايى» وجود نخواهد داشت، و اگر هم بنايى بدون «اساسِ متناسب» بوجود آيد، آن بنا پا نخواهد گرفت و سقوط خواهد کرد. در رابطه با تدريج نيز همچنين: کارى که بخواهد به نتيجه برسد، بايد همراه با «تدريج» و طى نمودن مراحل خود باشد. بدون تدريج چيزى درست نمی شود، و هر رشد و تکامل و کامل شدنى ناچارا همراه با تدريج می باشد و به تدریج شکل می گیرد، و بدون تدريج، بشريت سر از «جعليات و تقلید» در می آورد و کارها بدون نضج گرفتن و طى کردن مراحل خود عقيم مى شوند و پوک از آب در مى آيند. در مورد حرکت و تحول غرب بايد گفت که: حرکت و تحول بلاد غربى تا حد زیادی متناسب با مراحل رشد و درک آن جوامع و متناسب با فرهنگ و سنن آنها و متناسب با هويت و لياقت آن مردمان، کند و تند بوده است، و حتى جنگ و جنايات و غارتگری هایشان نیز که حالا هم با اَشکال مختلف و متناسب با اوضاع جهان کنونى ادامه دارد، امری عادی و هماهنگ با ماهیت و اهداف آنها بوده است. و دراين جريان و سير تحول، عامل خارجى مُخِل و مخرب دخالت مُسلَط نداشته و حرکت اجتماعى به راه طبيعى خود ادامه داده و به اهداف خود رسيده است. البته متأسفانه اين مسير از اول تا حال يعنى زمانى به طول پنج قرن، با غصب و اشغال و غار ت و استثمار بشریت و تاراج منابع کرهٴ زمين و تصــرف ثــروات مادى و انسانى جوامع بشری طى شده است، اما اینهـــم نــاشی از مبانى: مـــــادیت (انحصار در مــاده) (١٣)، تنــازع بشری (داروينیت اجتماعی)  ۴)، و حيله گـــرى (ماکياولیت سیاسی) ۵) می باشد. بنابراین، اين خونريزی ها و غارتگری ها و سلطه گری ها و استثمار نيروهاى بشری، با اشکال متغير و متفــاوت ادامه خواهند داشت، زيرا اين منطق، مبدئى بوده و ناشى از ماهيت فکر و فرهنگ و تمدن غربی است، و انحصارطلبى و سلطه گرى و غارتگرى، محتواى اين فکر و فرهنگ و تمدن مخرب و انسان برانداز را تشکيل ميدهد.

ب-  اما نوع دوم، جوامعى هستند که حرکت و تحولات اجتماعى و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی آنها درونى (خود زا) و متناسب با طبيعت و فرهنگ و هويت آن مردمان نبوده، بلکه تحمیلی، وارداتی، تقلیدی، و ساختگی بوده، و مراحل رشد و نضج آنان پایمال و ناديده گرفته شده است، و بوسيلهٴ دخالت دشمن مسلط و عامل مخرب خارجى، حرکت طبيعى و تدريجى و تکاملى آنها «مختل و عقیم» گردیده است. و اين دخــالت و اختــلال، توسط استعمارگران سلطه گر و غارتگر و به شیوه های زیر صورت گرفته است: ١-  «اشغال بلاد و ايجاد مستعمرات» از طریق تهاجمات عسکرى، ٢- «ايجاد  ممالک مصنوعى» با در هم تنيدن و از هم گسیختن خصومت زای اقوام و جوامع مذهبى، ٣-  «کودتاها و تحمیل حُکام دست نشانده» و ايجاد نظام هاى استبدادى، ۴-  «ساخت احزاب و دستجاتِ» خیانت کار و جيره خوار و ايجاد جنگهاى داخلى، ۵-  «علم کردن فرنگ رفتگان مسحور» و تجهيز و تبليغ خدمت گذاران استعمار و استبدادمنش، ۶-  «آواره سازی جوامع بشری» و اختلال فرهنگهای مشترک ملل زیر سلطۀ خارجی، ٧-  «بازارسازی از ممالک زیر سلطه» و تبدیل آنها به میدان فروش و ترویج تــوليدات و کالاها و اجناس استعمارى، ٨-  «سيطرهٴ تبلیغاتی و خبرى» به کمک راه اندازی شبکه های جاسوسی، رسانه های صوتی و تصویری، روزنامه ها و مجلات و کتب استعماری، و اخیرا شبکــه های انترنتی. اين جوامع مختل و زير سلطــه و غـــارت شده ، شامل همهٴ جــوامع اسلامى و جـــوامع آفــريقايى و آمريکــاى لاتين مى شود، بگـذريم از جوامعى که توان مقـــاومت نداشتند ، مثل جــوامع اصلى قارهٴ آمريکـــا و استــراليا و ديگــر بلادى که بکلى مستعمـره شدند و چيزى از آنها باقى نمانده است.

طبعا هدف استعمارگران کهنه و جدید از دخالت در امور ممالک و ملل زير سلطه و عقب افتاده و متلاشی شده، با همۀ شیوه های فوق الذکر، اختلال و عقیم سازی آنها در ابعاد مختلف فرهنگى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، و جلوگيرى از «رشد طبيعى و تدريجى» آنهاست، تا بدين شيوه و با عدم پاگيرى و ترقى آنها، زمينهٴ تسلط دائمى و غارت همه جانبهٴ اقتصادى و انسانى و نيروى کار (فکرى - يدى) تداوم پيدا کند و بازار مصرف جنگ افزارها و توليدات صنعتى و ميدان صدور سرمايه هاى سرمايه داران استثمارگر حفظ شود. در راستاى توسعهٴ جريان اختلال و عقیم سازی، علاوه بر تسلط دائمى و غارت شامل و تبديل ممالک تضعيف شده به بازار فروش کالاها و سرمايه ها، فرنگ رفتگان و آوارگان بيچــاره را نيز طورى تربيت می کنند که عوامل خودشان در آن جوامع باشند، چه در لباس حکام، چه در لباس روشنفکر، چه در لباس عسکرى، و غيره، و اضافه بر همهٴ اينها، طرح ها و تربيت هاى استعمارى و امپريالى حالا نيز ادامه دارند و طرح «دمج و ادغام»  ۶) يکى از اين طرح ها و تربيت هاست که ميليون ها مهاجر و پناهنده فشارهاى آن را لمس می کنند. البته دخالت و اخلال گرى استعمارگران و غارتگران غربى به موارد فوق الذکر محدود نمی شود: براى هر مملکت و جامعه اى و در هر زمان و مکانى، توطئه ها و طرحهاى بسيارى چيده اند و در اين رابطه خاصتا از «اقليتهاى قومى و مذهبى» هرگز غافل نبوده اند، و هر گاه خواسته اند از مشکلات آنها «حد اکثر سوء استفاده» را  برده اند و مانند چماقى آنها را بر عليه بلاد و جوامع مختل و در جهت تسخير آن ممالک بکار گرفته اند، و بعد از رسيدن به اهداف خود، آن اقليت ها را رها کرده و حقوق آنها را فراموش نموده اند!! ، و بلکه در راه سرکــوب و پايمال سازی موجوديت و حقوق شان، همگام با حکومتهاى مرکزى - استبدادى، که معمولا خودشان بانى و منشاء آنها هستند، نقش اساسى بازى نموده اند.

در جوامعى که سير و جريان رشد، طبيعى و تدريجى و متناسب با ظرفيت و امکانات جامعه و مملکت باشد، تضاد عميق و آشتی ناپذیری ميان اطراف و جریانات و اقشار سنتى و مترقى وجود نخواهد داشت که موجب تضاد و جنگهای بی پایان شود، و همۀ اطراف محصول محیط و حرکت طبیعی یک محیط و جغرافیا و مجتمع هستند. مثلا اطراف و جریانات صحنۀ سیاست و اجتماع عامل خارجی نیستند که هر یکی آن دیگری را بدان متهم کند، و حد اقل طرفهای اصلی صحنۀ سیاست و اجتماع عوامل خارجی و خیانتکار نیستند و احساس مسئولیت می کنند. اما در جوامع مختل و عقیم و زیر سلطه، دستجات مختصرى که ساختهٴ استعمارگران و اجانب غارتگر هستند، و معمولا بدليل حمايت همه جانبهٴ خارجی از قدرت زيادى برخوردار می باشند، مثل حکــام دست نشانده، فرماندهان عسکرى، جريانات وابسته، و غيره، هميشه به فـرهنگ و عــرف و عــادات بيگانه تظاهر کرده، و بقیۀ مردم و جریانات داخلی نيز صاحب فـرهنگ و عــرف و عــادات خود بوده اند. اين دوگانگى سبب شده که اين دستجات مختصر، هميشه در هر بعدی با مردم بيگانه و نامربوط باشند، و مردم نیز به نوبۀ خود آنها را بيگانه پرست و عامل خارجى تلقى کنند. و بدینصورت اين اقشار قلدر و گردن کلفت (در برابر مردم) و خودباختهٴ نوکر صفت (در برابر اجانب سلطه گر و غارتگر) نه تنها در فکر رشد و تکامل مردم و حل مشکلات اجتماع و مملکت نشدند و نمی شوند، بلکه «رشد وتکامل طبيعى و تدريجى» و مرحله به مرحلهٴ اجتماع و مملکت را نيز مختل و عقیم ساخته و می سازند و آلت دست و خدمتگذار سياستها و طرحهاى استعمارگران سلطه گر و غارتگر هستند، و در نتيجه توان و استعداد و امکانات جوامع مختل و غارت شده، بيشتر صرف مبارزه و زدودن اين تفاله هاى استعمارى، که باتکيه بر زور خـارجى حرکت و عمل می کنند، گشته و میشود. و متأسفانه اين مبارزهٴ دشوار و پر هزينه و مخرب و بازدارنده هنوز ادامه دارد، و استعمارگران «جدید و قدیم» در سايهٴ وجود نظامهاى استبدادى و حاکميت مستبدين دست نشانده، در بسيارى از ممالک، هنوز داراى قدرت مطلقه هستند. (١٧)

 

(١٣)  مـــــــاديــت (انحصار در مــاده)، جهان بينى غربى و نوع نگرش جدید بیشتر مکاتب اروپایی و آمریکایی به جهان و انسان و زندگی است، و اين جهان بينى مادی، جز ماده و ماديت را در میدان وجود و در صحنۀ زندگی بشری به رسميت نمى شناسد و انسان ها و جوامع بشری و هدف زندگی انسانی را محصور در آن می گرداند، مادیت و جهان بینی و انسان بینی که سر از زندگی حیوانی و خودپرستانه در می آورد.

۴)  تنــازع بشری (داروينيت اجتماعى)، که داراى ماهيت نژادپرستانه و قومگرایانه است و اکثر ممالک و دول اروپایی و غربی نیز بر مبنای آن بوجود آمده اند، پايه و مبنای جامعه شناسى غربى است، و بیشتر جنگ و تنــازع اقوام معاصر، که در راه تصرف و انحصار مــادیات و اشغــال ممالک و تجزیۀ جوامع و «سلطه گرى اقوياء بر ضعفاء» صورت گرفته است، نتيجهٴ اين نگاه غربى به جوامع بشری است.

۵) حیله گـــری (ماکيـاوليت سیاسی)، روش حرکت و تعامل و نوع برخورد غربى با بشريت و خصوصا در ميدان سياست و حکومتدارى است. اين روش، که حالا بر نظام و سياست و کل جوانب غربى و نيز بر جهان حـــاکم شده است، اصل را بر «رسيدن به هدف» قرار می دهد، به هر وسيله اى که ممکن گردد و به هر حيله اى که در نظر آيد، و در آن حق و باطل و خوب و بد و حلال و حرام، بى معنا و نا مفهوم است.

۶) طرح دَمج و ادغـام غربى، عبارتست از «ذوب و تبديل تحميلى انسانها و نفى تعدديت» و مظهر استبداد و تماميت خواهى است، و برای تبديل و تغییر «هويت فرهنگى» مهاجرين و پناهندگان است، که در ممالک غربی، جبرا بر مهاجرين و پناهندگان و فرزندانشان، به وسايل مختلف (تعليمى، فرهنگ سازى، تهديد و تطميع، و غيره) تبليغ و تلقين و تحميل میشود، و بعضا موجب انهدام و اضمحلال فرهنگى و اخلاقى آنها مى گردد. همچنين اين مسائل موجب تضاد و درگيرى عميق خانوادگى می شود، و بدین علت، اختلال و تخريب و پراکندگى، سرانجام بسيارى از خانواده ها را تشکیل میدهد، سرانجام شومى که خواست و هدف استعمارگران و موجدان آوارگى مردمان است. طبعا این طرح استعماری – استبدادی در جوامع و ممالک استبداد زده هم اجراء می شود، هم برای تحمیل برنامه ها و فرهنگ و اعراف غربی، و هم برای ذوب و اضمحلال اقلیتهای قومی و مذهبی. و مثلا حالا در ایران نظام ولایت مطلقه جهت فارسی سازی ایران و شیعه کردن همۀ ایرانیان از هر زور و حیله ای استفاده می کند و از هیچ تلاش استبدادی دریغ نمی ورزد.

(١٧)  مستبدين دست نشانده، نــوکران حلقه به گــوش استعمار در جوامع زير سلطه و آلت و جيره خــوار بی قيد و شــرط آنها هستند. و طبعـــا عــداوت عميقى با مردمسالارى و حاکميت جوامع بشری بر سرنوشت خود دارند، و خصوصا در رابطه با حاکميت اسلام و مسلمين بر سرنوشت خود (مردمسالارى در ممالک و جوامع اسلامى) خوفناک و هراسناک می باشند، و اين خوف و هراس، حقیقتا ناشى از روح و فرهنگ استقلال طلب توحیدی و وابستگى همه جانبۀ اين مستبدين دست نشانده به استعمار سلطه گر و غارتگر است.

 

نظـــام عرفى و حکـــومت مردم سالاری

دربارۀ نظام عرفى و حکومت مردمسالاری، و در اصطلاح غربيان لائيک و دمکراتيک، بحث و بررسى بسیاری صورت گرفته و مخصوصا از طرف استعمار و استبداد دست نشانده، رویش کار زيادی شده و تحريفات عميقى در آن صورت گرفته است، و خاصتا دستگاه خبرى غرب بسيار تلاش نموده تا اینکه:  اولا نظام عرفى و حکومت مردمسالارى را بنابر اهداف استعماری تبليغ کند. ثانيا نظامهاى مادى وقومی وماکياولى غرب را بعنوان «تنها شکل ممکن» از نظام عرفى و حکومت مردمسالارى به جهانيان تلقين و تحميل نمايد. (١٨) اما بايد دانست که:  

١- نظام عرفى بر اساس «فرهنگ و عرف و اخلاق اجتماع» بوجود می آيد وعقايد و خواستهاى اجتماعى را نمايندگى می کند، و «اصول مردمى» اساس قوانين مملکتی و حکومتى قرار می گيرند، و در سايهٴ آن يک نظام «خودى» و براى خدمت به «جامعهٴ خود» به وجود مى آيد. و طبعا اصلِ «امر به معروفِ قرآن» نیز مأخوذ از عرف است، و به معنای امر به خوبی ها و حَسَناتی است که در میان بشریت و در جوامع بشری و بین انسانها به خوبی و نیکی معروف و مشهور هستند. اما با وجود اين واقعيتِ روشن و آشکار، استعمارگران و مستبدينِ دست نشانده، نظام عرفى را نظامى تبليغ و معرفى می کنند که درآن دين از سياست جدا است (يعنى اسلام از سياست جدا است!!)، و بر پايهٴ اين حيله گرى، که هدفشان تهى کردن جوامع (اسلامى) و سلطه گرى و غارتگرى است، اگر دين جامعه اى عين فرهنگ و عرف و اخلاق آن جامعه باشد، و آن دين بنابر آزادى و آگاهى و خواست و رأى مردم در نظام سیاسی و انتخابى آن اجتماع منعکس شود، و بر اين مبنا ارزشهاى دينى و انتخابى مردم اساس مملکت دارى و حکمروایی قرار گيرند، بازهم آن نظام عرفى نخواهد شد؟! چونکه عرف و آداب غربى اساس و پايهٴ آن قرار نگرفته است؟؟!!

٢- حکومت مردمسالاری نيز که ناشى از «عرف عمومى و خواست و انتخاب مردم» است، همين سرنوشت را پیدا کرده و در مورد آن نیز تبليغات و تحريفات بسیاری صورت گرفته است و در اين رابطه هم خواسته اند وانمود کنند که مــردمسالارى و حکــومت مردمسالاری تنها در سايهٴ فــرهنگ و عـــرف و اخــلاق استعمارگران و امپرياليستهاى غربى وخاصتا در يک «روش اسلام ستيزانه» قابل بحث و بررسى است؟!  و جهت زمينه سازى براى مردم سالارى! و حکومت دمکراتيک! قبل از هر چيز بايد اسلام و ارزش هاى اســلامى را نفى و انکــار و از جــامعه پاک نمود! ، تا بتوان به مردمســالارى و دمکــراسی!! دست یافت. آری، این حیله گران بجاى اينکه اعلام کنند که بايد جوامع اسلامى را سرکوب و متلاشى و منزوى نمود، جهت حيله گرى و اغفال توده ها اعلام میکنند که بايد دين اسلام را از صحنهٴ سياست و اجتماع طرد و حذف نمود؟! ، بله دُوَل غدار و سلطه گر غربى عمدا نسبت به اين واقعيت روشن تجاهل میکنند که: حکومت مردمى، يعنى حکومتى که مورد تاييد و رضايت مردم است و عبارتست از حکومت انتخابى که بر اساس آزادى و آگاهى و شراکت توده ها و بوسيلهٴ آراء و انتخاب آنها تشکيل ميشود، و به مثابۀ ظرفی محل انعکاس فرهنگ وعرف و اخلاق وخواستهای مجتمع میگردد، همان حکومتى که بر اساس عقايد و خواستهاى اجتماع قانونگذارى میکند و آن قوانين را بعنوان مظهر خواست و رأى آنها به اجراء میگذارد. ۹)

اما عليرغم اين واقعيات، استعمارگران و مستبدين دست نشانده، شکل و محتواى حکومتهاى تبعيض و استثمار سرمايه دارى را که در آنها فرهنگ و عرف و اخلاق استعمارگران منعکس شده و قوانين آنها ناشى از عقايد و خواستهاى انحصارطلبان و سرمايه داران مادى و نژادپرست و ماکياولى است، بعنوان حکومتهاى مردمسالار (دمکراتيک؟!) تبليغ و معرفى می کنند؟! ، و هرگاه شکل و محتواى حکومتهای آنها در ممالک ديگر و با جهت گيرى استعمارى تکرار شود، و لو از طريق کودتا و اشغالگرى و دخالت هاى مکارانه، آنگاه همچون حکومتی، مردمسالار (دمکــراتيک؟؟!!) خواهند بود. در غير اين صــورت هيچ جامعه اى به حکومت مردمسالار (دمکراتيک؟!) نخواهد رسید!! ، و لو حکومتى به اتفاق آرأى مردم!!! تشکيل شود. اين بيانات استعمارى و ماکياولى در حالى بيان مى شوند که صاحبان غربى شان بهتر از همه بر اين مسئله واقف هستند که اگر حکومتهاى استثمار سرمايه دارى و سرمايه داران، مردمسالار (دمکراتیک؟!) هم باشند، هر يک از آنها صرفا براى جامعه و مملکت خود، مردمسالار (دمکراتیک؟!) و مظهر خواست مردم میباشد، و تکرار آنها براى بلاد و جوامع ديگر، بنابر تعريف مردمسالارى (دمکراسى؟!)، تحميلى و استبدادى خواهد بود، کما اینکه نظام ها و حکومتهای استبدادی و لائیک غربی و دست نشانده در جهان اسلام چنین هستند.

حال اگر بيانات و حيله هاى استعمارى را در رابطه با عرف و مردمسالارى قبول کنيم، عرف و مردمسالارى در همهٴ ممالک و جوامع چنین میشود: نظام عرفى؟! يعنى نظامی که بر اساس فـرهنگ و اعـراف و اخلاق غربى و استعمارپذير و سلطه پذير بنا شده باشد، و شکل و محتواى نظام های سرمايه دارى غربى درآن محفوظ گردد؟؟!! ، و حکومت مردمسالاری؟! يعنى حکومتى که بر اساس خواستها و منافع استعمارگران غربى بنا شده باشد، و قوانين و جهت گيرى آن مأخوذ از حکـومت هاى سرمايه دارى غربى باشد؟؟!!، پس در صورتی که فرهنگ و عرف و اخلاق استعمارگران و آداب و رسوم و عادات شان در جوامع ديگر تکرار شد و حاکميت پيدا کرد و عقايد و خواستهاى استعمارى پايهٴ قوانين مملکتی و حکومتى قرار گرفت، آنگاه!! نظام و حکومت به وجود آمده! عرفى و مردمسالار خواهد بود!!، و گرنه هر نظام و حکومتی فاقد مشروعيت و ناقض حقوق بشر است و هر اقدامى عليه آن از جمله کودتا، تهاجم عسکرى، محاصرهٴ اقتصادى، ايجاد حروب داخلى، و ديگر توطئه هاى مکارانه براى سرنگونى اش مجاز میگردد!! و در فهرست ممالک «خطرناک و آدمکُش!» و به اصطلاح غربى «تروريستى!» (٢۰) قرار میگيرد.

اینست که اکنون وضع بجايى رسيده که عُــرف (به مفهوم استعمارى آن) عملا در مقابل مــردمسالارى (خواست و رأى مردم) ايستاده و در تضــاد با آن قرار گرفته است!!، وضعی که عملا و علنا آن را مثلا در ترکیه مشـــاهده می کنیم. عکس آن نيز بهمين صورت است، و در معناى استعمارى، مردمسالارى نافى و منکر عرف (فـرهنگ و آداب و اخلاق مردم) شده است!! ، و از این جهت در سراسر جهــان اسلام می خواهند زیر نام مردمسالاری، نظام ها و حکومت هایی بر جوامع اسلامی تحمیل کنند که مبانی و قوانین آن در تضاد با عرف و عادات و اخلاق مسلمین باشد. و بدین صورت، نظام عرفی و مردمسالارى استعمارى، مانند سلاح و مهماتش می باشد، که اگر براى آنها ثروت آفرين و مُوجِّد تسلط بر جهان است، براى جوامع زيرسلطه و غارت شده و متلاشی، ويرانگر و کشنده و عامل زير سلطگى است.

 

(١٨) استعمارگران و عمالشان، اين تحريفات و توطئه ها را نسبت به ساير «کلمات و اصطلاحات» نیز روا داشته اند، و بدين وسيله زمينهٴ پذيرش طرحهاى استعمارى را در مفهومات کليدى فراهم مى سازند. و از اينها خطرناک تر، تحريفاتى است که در اصطلاحات و مفاهیم اسلامى داده اند، تا جایی که اصلا ميخواهند جوامع اسلامى بر اساس تفهيم و تلقين استعمارى به اسلام و مفهومات آن نگاه کنند، تا بدين شيوه، اسلام و مسلمين را در جهت اهداف سلطه گرانهٴ خود قراردهند. اينست که  حتما تا حال مردم ايران و ديگر مردمان زیرسلطه وغارت شده بدين نتيجه رسيده اند که چرا دُوَل استعمارگر وسرمايه داران غارتگر وجهان خوارشان، به بیشتر زبانهاى اقوام ايرانى و زبانهاى ديگر اقوام مختل و غارت شدۀ جهان، اينهمه برامج صوتی و تصویری و ماهواره اى و اينترنتى و مکتوب، پخش و منتشر ميکنند؛ و روى اين کار و فعاليت گسترده؛ اين همه مال و سرمايه و نيروى انسانى مصرف می کنند؟! ، اين در حاليست که اين دولتها و اين سرمايه داران، جز ماده و ماديت را نه به رسميت مى شناسند؛ و نــه غير از آن را درک و فهم مى کنند؟! ، بله حتما جــوامع زير سلطه و غارت شده بجايى رسيده اند که بفهمند تمام اين برنامه هاى مکارانه، مبنی بر «نشر و انتشار کذب و دروغ»، جهت اختلال و سلطه گرى و غارتگرى بيشتر تهيه و پخش می شوند. آرى؛ استعمارگران غارت پیشه میخواهند تمام مردمان دنيا بر پايهٴ تفسيـر و تحليل و اخبار و داده هاى آنها به جهان و حوادث آن نگاه کنند!! ، و تنها راه شناخت جهان، انسان، اجتماع، سياست، اقتصاد، علم، اخلاق، و غيره، از راه آنها و از ديدگاه آنها دست يافتنى باشد!! ، و «سلطۀ خبرى استعمار» همين است. بنابر این، استعمارگران همه چيز را قبضه و به تصرف خود در آورده اند، و دستگاه خبری استعمار به وسيلهٴ تبليغ و تلقين سياست ها و طرح هاى استعمارى و از راه «حذف و مهار  وسيع» و مکارانهٴ واقعيات جهانى و بين المللى، وظيفهٴ تعيين و خط کشى عِلم و آگاهى بشری را به عهده گرفته و جوامع دنیا را در جهت تسليم و بردگى بيشتر سوق ميدهد، و با کمال تاسف، در زمانهٴ ما کمتر کسى است که فکر و سخن و موضعش، مأخــوذ و يا متأثر از این دستگــاه خبرى نباشد. و همين است که اکثر عِلم و آگاهى امروزى، جادوگرى و دجالگرى استعمار انحصار طلب بيش نيست.

(١٩)  فرهنگ و تمدن غربى، فرهنگ و تمدن «ثنويت» و داراى دوگانگى و تضاد ذاتى است، زيرا دينش «الهى و انسانى و شرقى»، اما عرف و اخلاقش «مادى و نژادى و اروپايى» است. در مقابل، فرهنگ و تمدن اسلامى، فرهنگ و تمدن «توحيد» است، زيرا دينش «الهى و انسانى» و عرف و اخلاقش نیز «الهى و انسانى» است، و همين خصوصیت است که عليرغم طرح ها و تلاشهای چند قرنهٴ استعمارگران و استبداد دست نشانده در جهت اختلال فرهنگ و تمدن توحيدى و زدودن آن از جوامع اسلامى، باز هم اين فرهـنگ و تمدن پا برجا و در حال گسترش است، و هر توطئه اى عليه آن ناکام مانده است.

(٢٠)  اِرهاب (و به اصطلاح غربیان، تِروريسم) روشى است مبنى بـر وحشت آفرينى و تخويف بشريت، بوسيلهٴ تهديدات، جنگ و خونريزى، محاصرهٴ اقتصادى، اعدام و کشتار مخالفين، زندان و شکنجه، غارت و چپاول، محروم کردن، آواره سازى، ويرانگرى، و غيره، و اِرهابى کسى است که بر این روش می رود و مرتکب اين اَعمال می گردد. بنابر اين، بديهى است که استعمار و استبداد «اُمَّهات» ارهاب و ارهابيت يا ترور و تروريسم هستند، و از طريق ارتکــاب عملکرد ضد بشرى و به وسيله سلاحهاى مخرب (متعارف، شيميايى، هسته ای، وسائل تعذیب، و غيره)، و اشغال و غارت ممالک، و کشتار و نابودى انسان ها، و ايجاد سازمانهاى مخفى و جاسوسى، و تعقيب و قتل مخالفان سیاسی، و غيره، جهان را در اضطراب و وحشت فرو برده اند. اصلا استعمار و استبداد از طريق وحشتى که در قلب و روح جوامع بشرى ايجاد کرده اند، توانسته اند بر بشريت مسلط شوند!! ، اما با وجود اين، استعمارگران و مستبدین، آزاديخواهان و مبارزات رهايى بخش را به ارهابى (تروريست) متهم ميکنند! ، زهى بى حيايى!

 

ريشه هاى عُرفگرايى و مردمسالارى در اروپا

ريشه هاى عرفگرايى و مردمسالارى غربى را بايد درقرن پانزده و شانزدهٴ ميلادى جستجو کرد، در زمانی که مردم اروپا از امپراتورى پاپى روم و سلطه گرى و دين فروشى و جنايتکارى آن به تنگ آمد و ازآن و نيز از حکـــومت کلیسایی (مسيحى) که عامل سلطهٴ پـــــاپى روم بر اروپا بود رو گرداند و بسوى قوم گرايى و حاکميت عرف و فرهنگ ملى گرايش پيدا کرد. اين گرايش درطول قرن پانزده و شانزده عمق و توسعهٴ بيشترى يافت و در قــرون بعــدى کلا تثبيت گرديد و اقوام و ملل اروپايى براى هميشه با امپراتورى روم و حکـــومت پاپ و کليسا وداع گفتند. اين دوره از اروپا که دورهٴ زوال امپراتورى پاپى روم و حاکميت کليسا و مسيحيت و ظهور «عُرفگرايى ملى و مردمسالارى قومى» تلقى مى شود به «عصر رُنِسانس» يعنى دورهٴ تجديد حيات و نوزايى معروف شده است، دوره اى که از نظر اکثر اروپائيان، دورهٴ نجات اروپا و اقوام اروپایی از چنگ امپراتورى پاپى و کليسايى روم و دورهٴ تجديد حيات و بازگشت به فرهنگ و تمدن يونان و رومان قديم است، فرهنگ و تمدنى که داراى وجههٴ عــرفى و دنيايى بوده است. بدين صورت در دورهٴ تجديد حيــات اروپا (البته به گفتۀ طرفداران اروپای نوین)، قومیت و فـرهنگ و اعـراف قـومی و حاکميت هر قومی بر سرنوشت خویش، بصورت نظرى جانشين نظــام امپراتورى و حاکميت دين مسيحى و کليسایی گرديد، و نظام عرفى - قومی و مردمسالارى قومی به مرور زمان و بعد از چند قرن تثبيت شد. گر چه مردمان و اقوام اروپایی از طریق این تغییر و تحولات به سعادت و خوشی نرسيدند، و در گذر از وضع کلیسایی به وضع کنونی دچار جنگ ها و مصیبت های بی شماری شدند، که «جنگهای جهانگیر اول و دوم اروپا» در اوج این مصائب قرار می گیرند، و جنبش کمونيستى عليه استثمار سرمايه دارى اروپا نیز سند بزرگ وضعیت پر محنت توده های اروپا در اين مسیر طی شده است. اما بعد از چند قرن استبداد و جنگ و کشتار در اروپا و خاصتا در اين پنجاه سال اخير، وضع ملل اروپا و خاصتا اروپاى غربى، در سايهٴ رقابت نظام سرمايه دارى با خطر کمونیسم و غارت جهانى مستمر و کار مداوم مردم و اشتغال گستردهٴ کارگران و تصرف اسواق جهانى و نظام تأمين اجتماعى، و غيره، بسیار بهتر شده است. و براى مثال زنان اروپايى در همين پنجاه سال اخير و کارگران اروپایی پیش از آنها داراى «حق راى و انتخاب» شده اند. ليکن اين وضع دوام نخواهد آورد، و مثلا گسترش نهضت استقلال طلبى در جهان اسلام و توقف غارت غربى در اين منطقه از جهان، اين وضع را به کلى برهم خواهد زد و از حالا فشار روى مردم اروپا رو به گسترش گذاشته است. بنابر اين، آنچه حالا و بعد از گذشت پنج قرن از رُنِسانس، در اروپا و غرب حاکميت دارد، نه مردم و نه عرف مردمى، بلکه سرمايه داران و نظام سرمايه داری و عرف و فرهنگ سرمايه است که حاکم و همه کاره شده است، و وجود نظام عرفى و حکومت مردمسالارى در اروپا و بلاد غربى، دروغگویی و جزو شايعات دستگاه خبرى استعمار است.

نکتهٴ ديگر اينکه: عرف گرايى و مردم سالارى اروپايى و غربى با توجه به اينکه داراى پايه هاى مادى و نژادى و غير اخلاقى است، به مرور زمان وجهٴ مادى و الحادى و نفى و انکار ديانت بخود گرفت و مثلا در قرن نوزده و بيست ميلادى، الحاد و ماديت اروپايى و غربى به اوج خود رسيد، و بالاخره ماديگرايى الحادى وجههٴ مسلط عرف و فرهنگ اروپا گرديد، و قيام لوتر که براى اصلاح مسيحيت صورت گرفت، هر چند آنهم گرایش قومگرایانه داشت، در طى زمان مغلوب گشته و اصلاحات لوترى منتهى به فکر و فرهنگ ماکياول و داروين و مارکس گرديد، که اولى نمونهٴ بى اخلاقى و دومى نمونهٴ تنازع و نژادپرستى و سومى نمونهٴ ماديت و الحاد است. پس علت اينکه ملل اروپا در دوران تجديد حيات و نوزايى، خواستار نظام عرفى (لائيسيته) (٢١) و حکومت مردمسالارى (دمکراسى) (٢٢)  گردید، نجات ازچنگ نظام امپراتورى و استبـــداد کليسايى و پاپى و اُسقفى بود، که جنايت و خيانت شان آشکارا و فاحش شده بود و علنا تعليمات مسيحيت و خرافه هاى کليسا را بعنوان تعاليم مطلق و لايتغير و ابدى ارائه مي داده و روى مردم اجراء می کردند، و همهٴ مردم و ملل زير سلطهٴ امپراتورى پاپى روم مجبور به اطاعت ازآن بودند، و رأى و انتخابى هم در کار نبود، و در اين راستا مقامات و آخوندهاى کليسايى، بعنوان نمايندگان خدا در زمين تحميل مى شدند و بهشت و جهنم به مردم می فروختند و حاکمان مطلق ولايتغير و ابدى بودند، و رأى و انتخابى هم در کار نبود. علاوه بر اينها کسى غير از آخوندهاى کليسايى و پاپى حق تفسير و اجراى مسيحيت را نداشت (انحصار تفسير و رهبرى و اجراى دين = آخوندگرايى)، و خلاصه نظام کليسايى پاپى در قرون وسطاى مسيحى، شباهتى تام با نظام استبدادى ولايت مطلقهٴ فقيهى (٢٣) در ايران کنونى ما داشت.

بله، در چنين اوضاع و احوالى، روشنفکران و جگرسوزان جوامع اروپايى دست بکار شدند و عليه وضع موجود به مبارزه پرداختند و خواستند که وضع موجود تغيير کند و سلطهٴ امپراتورى پاپى روم بر چيده شده و مردم همه کاره شوند و اقوام اروپايى به آزادی و استقلال برسند و به دنبالش دست کليسا و اَساقفهٴ جنايتکار و دستگاه مخوف تفتيش عقايد از صحنهٴ جنايات و خيانتکارى کوتاه شود. و چون نظام عرفى و حکومت مردمسالارى «تنها جانشين ممکن» براى وضع موجود بود، رأى رهبران «اصلاح و تجديد حيات» روى آن قرار گرفت، و در نتيجه نظام عرفى و حکومت مردمسالارى هدف اساسى «اروپاى جديد» گرديد. آری، در نظام عرفى و حکومت مردمسالارى، اصل «مردم و عقل مردم و خواست مردم» است، و خارج از بشر و عقل بشرى و فرهنگ بشرى چيزى به رسميت شناخته نمی شود، و نظام عرفى و حکومت مردمسالارى غربى، از نگـرش و موضع انسان گرايانهٴ غربى  و در اصطلاح غربى «اومانيسم» سرچشمه می گيرد. سرانجام در اروپا جريان «اصلاح و نوگرايى و آخرش الحادى» به نتيجه رسيد و اروپا وارد عصر تحول و تجدد گرديد، تحول و تجددى که هيچگاه نتوانست اهداف اعلام شده اش را به دليل مبادى و محتواى آن مستقر سازد، و در اينجا نيز دشمنان اساسى بشريت يعنى مستبدين و مشــرکين و مادييين توانستند جنبش اصلاح و نوگرايى را به خدمت خود درآورند و آن را تصرف نمايند، و در اين ميدان، هم توده هاى اروپايى کشتار و استثمار شدند، و هم قاره ها و ممالک و جوامع مختلف مستعمره و کشتار و غارت گرديدند، و دراين راه، جانيان وغارتگرانِ تازه نفس براى «تصرف و غارت جهان» به حرکت در آمده و به خطرناکترين سلاحهاى جنگى متوسل شدند، و درجاهايى نیز که سلاحهاى خطرناک کار تسخير را پيش نبردند، به حيله گرى (ماکياوليت) روى آوردند وشکل سلاح و تجهيزات را تغيير دادند و استبداد دست نشانده (سلاح جديد) را جانشين آن کردند، و بدين شيوه «مصيبت قرون» براى جهان و جهانيان شدند. و حالا نیز همين ها هستند که جهان را تحت سلطهٴ خود دارند، و بشريت براى زوال سلطهٴ آنها باید بهاى زيادى بپردازد و راهى دشوار بپيمايد.

 

(٢١) لائيسيسم (عرف گرايى – جمهوريت) عبارتست از راه و روشی که بر پايهٴ فرهنگ و اعراف و اخلاق اجتماع بنا شده است و پيروانش در راستاى حاکميت بخشيدن به فرهنگ و اعراف و اخلاق اجتماع (حاکميت لائيسيته - حکومت لائيک) و تحقق مردمسالارى تلاش می کنند، و بالاخص در اروپا لائيسيته يعنى بيرون کشيدن «نظام و حکومت سياسى» از انحصار کليسا و سپردن آن به عامهٴ مردم و پسندهای مردمی و نيروهاى مردمى، تا بر پايهٴ فرهنگ و اعراف خود و با تکيه بر عقل و فهم بشرى، نه کليسايى، نظام سياسى را پايه ريزى و اداره کنند.

(٢٢)  دمکــراسى (مردمسالارى) عبارتست از نظــام سياسى که عامۀ مردم (ناس) در ابعــاد مختلف سياسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى در آن همه کاره و تعيين کننده و تصميم گيرنده هستند و ادارهٴ حکومت ناشى از آن را نيز به عهده دارند. بنابر اين، نظام سياسى مردم سالارى بر پايهٴ آزادى و اختيار و انتخـاب مردم پديد مى آيد و به وسيلهٴ نمايندگان منتخب و دوره اى مردم اداره می شود، و ماهيت چنين نظامى در تضــاد با نظــام شخص پرستى، تک حزبى، طبقا تى، نژادى، و فرقه اى است.